تبليغاتX
عشقه ما 3تا
عشقه ما 3تا
الهم الرزقنی زوریت الطیبت
تولدت مبارک

عمرم عشقم تمام هستی من تولدت هزاران بار مبارک

۲۹ دیماه ۸۹ روز موعود بود صبح بعد از نماز وارد بیمارستان شدم

یک نفره رفتم و دو نفره برگشتم

صبح بود خورشید خودش را در اتاقم انداخته بود در سکوت امن خانه بچه ام را در اغوش کشیدم و در کمال تعجب دیدم این موجود ضعیف و نحیف چه نیروی اعظیمی دارد نیرویی بس بزرگ که مرا به گریه انداخت و تمام حسهای خفته ام را بیدار کرد

حس مالکیت حس عشق بدون قیدو شرط و...

دوستش داشتم بسیار زیاد

خدایا ممنون بابت حس مقدس مادرانه

.

.

.

.

امسال پسرم یک ساله شدی و من متعجب که چه زود گذشت ... یک سال...

(دوتامهمونی کوچیک کردیم فقط واسه یاد بود ایشاا... سال دیگه که از این خونه کوچیک رفته باشیم برات یه تولد بزرگ میگیرم)

عکسهای مرصاد جونم زود زود میزارم

۵ روز دیگه خودم میشم یه مامانه ۲۱ ساله تولدم پیشاپیش مبارک

 


ادامــﮧ مطلب
شنبه یکم بهمن 1390 | 18:46 | فرزانه |

سلااااااااممممممم
بلاخره بعد از یه ماه و خورده ای تلفنمون وصل شد و من تونستم بیام نت
خیلی دلم واسه دوستان و وبم تنگ شده بود اون دوتا پست هم با کامپیوتر خاله فری بود
خوب بگذریم از احوالات ما سه تا بگم
اول:9دی دو روز پیش تولد همسری بود یادمه پارسال این موقع تو همین وب نوشتم این اخرین تولد دونفرانه ماست و همینم شد امسال یه تولد سه نفری داشتیم خدارا شکر)عزیزم تولد 25سالگیت مبارک
دوم:مرصاد راه میره هوراااااااااااا قبلنا اگه خودمون تنظیمش میکردیم چند قدمی راه میرفت ولی الان خودش دست میزنه به زمین و به سختی از جاش بلند میشه.وراه میره اگه مانعی جلوی راهش نباشه  مثه پله یه هر شیی دیگه ای مستقیم میره تا اخر و مثه آدم بزرگا دور میزنه و برمیگرده
سوم:دندوناش...بلاخره دندون دومی پایین سمت راست اول دی و دندون سومی بالا سمت چپ سوم دی در اومد
چهارم:مرصاد سینه میزنه و با شنیدن هر گونه اسم حسین شروع میکنه سینه زدن حتی وقتی صداش کنیم مرصاد حسینی با شنیدن فامیلش هم این کارا میکنه
پنجم:برا کارهای خودش دست میزنه و خودشو تشویق میکنه مثلا وقتی مهرها را روی  هم میچینه یا حلقه های بازی فکریشو سر جاش میندازه شروع میکنه به تشویق خودش و دست میزنه
ششم:بازی با بچه هارا دوست داره وقتی بچه ها جیغ میزنن و بازی میکنن اونم دنبالشو به صورت 4دستو پا میدوه و جیغهای بنفشی میزنه که بیا و ببین
هفتم:من این چند روزه خیلی شب بیداری کشیدم اخه مرصاد تب داشت و گوشش عفونت کرده بود واسه همین خواب نداشت
هشتم:اینم دست خط مرصاد:رررررررررررررررلللللللللللبسظطذدلالتابا ذترززططططرلراا  دد
نهم :18 روز تا یک سالگی
یکشنبه یازدهم دی 1390 | 14:13 | فرزانه |

مرصادم 11 ماهه شد خدارا شکرررررررر

11 ماهه پیش بود دکتر ماسک بیهوشی را گذاشت رو صورتم نگاه به ساعت کردم ساعت 12 ظهر بود بیهوش شدم

وقتی بهوش اومدم دلم به شدت درد میکرد به شکمم چنگ زدم کوچیک شده بود بود

یعنی بچم بدنیا اومد؟؟؟

از اتاق ریکاوری اومدم بیرون اولین نفر مامانم بود که دیدمش و چه ارامشی بهم دست داد

بعدشم بابام و فریبا و فریمهر

اخر سر هم مادر شوهرم و جعفر و چنتا کادو

و بلاخره مرصاد کوچولو

چه بغضی داشتم و چه حس خوشایندی

 و یه خبر خوش به پسرگلم

روز 21 اذر بلاخره منو به ارزوم رسوندی و دو قدم راه رفتی

خدا میدونه چقدر خوشهال شدم

از روز اولی که جواب آزمایشم رو گرفتم همش میگفتم یعنی میشه بچم جلو چشمم راه بیوفته؟؟

و حالا که اول دیماهه تو نزدیک 10 قدم میری بعد میوفتی

29 روز تا یک سالگی

اینم چنتا عکس از سیاه پوشی و شب یلدا مرصاد

جمعه دوم دی 1390 | 15:7 | فرزانه |

شب مخصوص حضرت علی اصغر همراه مرصاد و شوهری  رفتیم بیت و الزهرا...

مرصاد با سر بند یا حسین و لباس مشکی خشکل شده بود مثه یه تیکه ماه

چراغها خاموش شد مرصاد داشت شیر میخورد مداح گفت مبدا امشب به بچه هاتون شیر بدید

اما من دلم نیومد مرصاد گرسنه خوابش ببره

مداح میگفت رباب برا پیدا کردن یه قطره آب همه خیمه هارا گشته بود

میگفت بچه ی 6 ماهه اونقدر از تشنگی دستو پا زد که دیگه نا واسه گریه کردن نداشت

میگفت لبهای خشک و ترک خوردش مثه ماهی بهم میخورد

اخرشم علی اصغر گرسنه و تشنه شهید شد.......

این همه سنگدلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بلندگو صدای گریه یه نوزاد میومد همین کافی بود که من دلم زیرو رو بشه .دیگه لازم به نوحه خونی نبود...

طفلک رباب چی کشیده بود

یا حسین به حق علی اصغرت هوای همه بچه کوچولوها را داشته باش

نگاه کردم به صورت مرصاد چه با ارامش خوابیده بود چه معصوم...

و بازم اشکهام بود که رو صورتم رون شد

بعد عکسهای سیاه پوشی مرصاد رو میزارم

 

 

سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 16:6 | فرزانه |

مرصاد ۱۰ ماهه شد خدایا شکرررررررر

من این دفعه نتونستم سر وقت بیام با یکم تاخیر اومدم ده ماهگیشو تبریک بگم

مرصاد امید من هستی من بزرگ شده نفس شده و کاراش شدیدا بامزه

مثلا میشینه پای تلوزیون و برای اهنگهای مل مل دست دسی میکنه و قر میده

تلفن رو برمیداره و با خیال خودش با یکی حرف میزنه

بخاری را میبینه و انگشت اشارشو میگیره طرفش میگه اوووووووی

به درو دیوار دست میگیره و راه میره

تازگی دستشو از دیوار برمیداره و می ایسته برای خودش دست میزنه

در کابینت ویترین و کمدو... باز میکنه و وسایلشو میریزه بیرون

دندون دومی هم توراهه بی تابیهاش هم بیشتر شده

دست به گاز میگیره و شعله ها را خاموش میکنه

و خلاصه.............

مامان بزرگم همیشه میگفت آدمی که بچه نوپا داره باید وسایلشو از سقف آویزون کنه

اما هیچ وقت نگفته بود کاراشون اینقدر شیرینو دوست داشتنیه

الهی شکر

جمعه چهارم آذر 1390 | 13:58 | فرزانه |

 

نگین شهرهای جهان     شهر قشنگم اصفهان

زنده باد زنده رود..........

اینم از زاینده رود پر آب

سی و سه پل

 

 

مرصاد بلاخره در ۹ ماهو ۲۲ روزگی اولین الماس درخشان در دهانش نمایان شد...

دندون دار شدنت مبارک هستیه من

 

ترو خدا ببین چه شکلی خوابیده

لا لا

خدایا ممنون

ممنون بابت همه ی زیبایی هات

بابت این معجزه ی بزرگ

کوچکترین تغییر تو زندگی مرصاد واسه من حکم معجزه داره

خدایا شکر

 

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 17:43 | فرزانه |

دلم بی خودی گرفته بود
دنبال یه فرصت بودم که گریه کنم
داشتم گردگیری میکردم زیر چشمی حواسم به مرصاد بود داشت جلوی تلوزیون بازی میکرد
تلوزیون نوحه گذاشته بود بغضم ترکید و اشکهام جاری شد
مرصاد دست از بازی کشید چهاردستو پا اومدپیشم  وبا چشمای درشتش با حیرت به اشکهام نگاه کرد
بعدش هم اومد جلو و سرشو گذاشت رو زانوم و دراز کشید
دلم براش ضعف رفت
من چه خودخواهم به خاطر دل خودم شادی بچمو گرفتم
بغلش زدم و گفتم:قربونت برم مامان تو همه انگیزه ی من واسه خنده ای
صورتشو بوسه بارون کردم
من داشتم میخندیدم مرصادم میخندید
خداراشکر بابت این پسر که ازهمین الان حامی مامانشه


فدات بشم بزرگ مرد کوچکم

چهارشنبه هجدهم آبان 1390 | 15:44 | فرزانه |

نگا کنینن مرصاد چقدر مو داشت

اما حیف که خیلی بهم ریخته بود...

 

 

 

ما هم بلاخره موهاشو زدیم تا یاد بگیره از این به بعد بهتر در بیاد

راستش خودم اولا خیلی خوشم میومد بچه کچل باشه ولی بعدش از شدت ناراحتی بغض کردم

 

 

قم در حرم حضرت معصومه

 

 

مرصاد کنار مزار بابابزرگ{بابای جعفر}

 

 

 

اولین نقاشی مرصاد

اینم اولین نقاشی هنرمند بزرگ مرصاد......

مداد دست گرفتنش خیلی بامزس

 

دوشنبه نهم آبان 1390 | 15:24 | فرزانه |

سلاااااااام

اول یه تقدیرو تشکر بکنم از صدا و سیما که بلاخره مجموعه ستایش را تموم کردن-مثه همیشه بی سر و ته}

بعدشم از حالو روز مرصاد بگم...

همه چی اروم و روبه راهه...

مرصاد همچنان دست به در و دیوار از زمین بلند میشه گاهی هم دستشو ول میکنه...که البته میوفته زمین

جیغ میزنه... و تازگی میگه ماماـمنظورش منم ـ

در کمد و کابینت و هرچی دم دستش باشه باز میکنه و وسایلشو با خوشهالی میریزه بیرون

این چند روز سفرکوتاهی به قم داشتیم خونه عموی همسرم خدامیدونه چقدر شیطونی کرد من که وقتی رسیدم تو خونه از خستگی بیهوش شدم از بس دنبالش میدویدم

وقتی چیزی بخواد میگه إده وقتی از کسی اعصبانی بشه  میگه بد به جای بای بای میگه با..  به حمام میگه إبو و.......

دست میزنه رو بینی ما و ما هم باید بگیم بیب  جالبه که وقتی بعضی از عروسکهاش بینی ندارن اول یکم گیج میشه ولی دست اخر حدفاصل چشم و دهنشو پیدا میکنه و بیب میکنه

خلاصه پسرم شیرین شده فرااااوون....

 

 

شنبه هفتم آبان 1390 | 18:50 | فرزانه |

سلام مرصاد 9 ماهه شد خداراشکررررررررر

 

واقعا باورش برام مشکله که تو 9ماه درون من بودی و هر پلک زدنش مثله صد سال میگذشت
ولی حالا  9 ماه است بامنی و مثه یه پلک بهم زدن گذشت
چه در گذر هستند روزها..........

 

( دوستای   عزیزم پست قبی که ادامه مطلبش رمز داره فقط یه کم  صحبته با مرصاد که بدلیل دلتنگی یه مقدار غم داشت واسه همین گفتم شاید ارزش خوندن و اتلاف وقت شماها را نداشته باشه....)

 


گاه نوشت:همسرم برگشت. 17 روز دوری دیوانه کننده بود

جمعه بیست و نهم مهر 1390 | 1:13 | فرزانه |